تبليغاتX
نجوا - شوق رویت...! به وبلاگ نجوا خوش آمدید        اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً ** خداوند فرمود: اگر بنده ام میدانست که با دور شدنش از من چقدر برای او دلتنگ میشوم از شوق وجودش از هم می گسست و از شور قلب و دلش آب میشد       

یکشنبه 25 شهریور1386

شوق رویت...!

گیرند همه روزه من و گیسویت                 جویند همه هلال و من ابرویت

از پس این دوازده ماه تمام                       یک ماه مبارک است و آن هم رویت

 ابا صالح ....!

مهدی جان!چه بگویم که ناظری بر اعمالمان؟چه بنویسم از آنچه که شرمنده ام نسازد؟

به خاطر راهی که رفته ام و انچه که انجام داده ام!

با دل سوخته ام چه کنم؟چگونه میهمانم کردی به جمکران؟مگر این حقیر لیاقت

منت تو را داشت؟انچنان مرا محوکردی که خود ندانستم

مهدی جان!!

آنروز که امدم آشفته تر از همیشه بودم.با عشق بویت و شوق رویت به سویت رهسپار شدم

رسواتر از همیشه امده بودم...!

من از جنون نمی ترسم چرا که دربه در و خانه به دوشم که سالهاست به دنبال لحظه ای با تو بودن بودم

و افسوس که در کجا به دنبال گمشده ام می گشتم!

آه که چه سخت است هجران و چه زیباست وصلی که تلافی این هجران باشد

روزی به دنبال بویت در میان شب بوها می گشتم که ناگاه عطر نفست دیوانه ام کرد

ناخوداگاه مسافر شهر غریب شدم و کوله بارم را بستم.رد پایت را بوییدم.

از هر کسی نشانه ات را پرسیدم

اما آنان که می دانستند سر در گریبان از کنارم گذشتند و آنگاه که ناامید از همه جا در جمکران اشک میریختم

ناگاه باد عطر وجودت را بشارت داد.این بوی عشق بود

اما من ادعا نمی کنم که یافتمت چرا که چشمان هرزه من هنوز به نور عشق عادت نکرده

اما مولایم اگر روزی بیابمت خواهم گفت که بر من چها گذشت که برای یافتن گمشده وجودم به چه ناکجاها که نرفتم!

خواهم گفت و گله خواهم کرد از این دیو سیرتان و شیطان صفتان که چگونه این رشته امیدم را بریدند!

چگونه این ابلیسان با پای آلوده شان حریم انتظارم را آلودند!

همانانی که چون مرا غرق در مرداب معصیت دیدند خندان به رویم در کنارم ایستادند

و هم اکنون چون مرا سرمست از می عشقت می بینند مهر جنون بر پیشانیم می کوبند

و خنجر کشان در برابرم می ایستند!

آه!که چه دردیست هجران.کاش روزی بیایی و به این تنهایی و بی کسیمان پایان دهی!

چه لذت بخش است دیدن ان لحظه ای که به دیوار کعبه تکیه زدی و خروش بر می آوری "یا اهل العالم جا ء الحق و زهق الباطل"

خوشا به حال آن قطعه از زمین که بوسه گاه قدمت می شود و خوشا به حال جمکران که معشوق را در آغوش می کشد

آقا جان حرفهای دلم زیاد است و زیاد

زمانی به وسعت تحمل می خواهم تا بتوانم هر آنچه که در دل دارم برایتان عیان کنم

اما دریغ از این حوصله کم و دستان ناتوان

جمعه را خورشیدی است سحر خیز.غیبت را نمکی است شور انگیز و انتظار را پایانی است دلاویز...!

التماس دعا

                 

لحظه ی افطار وقتی میرسید            سفره پر میشد ز عطر گل یاس

لحظه ای احساس می کردم که من    نور دارم بر تنم جای لباس

                                                              روزه های هممون مقبول محبوب و بس!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط حوریا گلشنی در 11:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •